خواهر شهید: وصیت کرد اگر جنازه ام برنگشت، بروید سر مزار دیگر شهدا گریه کنید/ برادر شهید: از بس جثه اش کوچک بود و سر نترسی داشت لقب
  • 1396/06/14 14:45
  • 24607
گفتگوی صمیمی زیتون با خانواده شهید حسن جنگجو؛

خواهر شهید: وصیت کرد اگر جنازه ام برنگشت، بروید سر مزار دیگر شهدا گریه کنید/ برادر شهید: از بس جثه اش کوچک بود و سر نترسی داشت لقب "فهمیده آذربایجان" دادند

عکسی هم با شهید چمران دارد که یک طرف برادر من به عنوان کوچکترین رزمنده و طرف دیگر شهید ابراهیمی به عنوان مسن ترین رزمنده حضور دارند.

به مناسبت بازگشت شکوهمند جنازه فهمیده آذربایجان شهید حسن جنگجو پس از 34 سال، مصاحبه ای خواندنی و صمیمانه با 2 نفر از خانواده شهید انجام دادیم. شهید حسن جنگجو 2 برادر و 2 خواهر داشته و خودش فرزند سوم خانواده بود. حسین جنگجو، برادر بزرگتر شهید که بازنشسته آموزش و پرورش است و لیلا جنگجو، خواهر شهید است و به شغل معلمی مشغول است در این مصاحبه برایمان از برادر شهیدشان گفتند. باهم پای صحبت های دلنشین این برادر و خواهر می نشینیم:

خواهر شهید:

حسن از اول نوجوانی فعالیت های انقلابی و سیاسی اش زبانزد بود. علی رغم جثه کوچکش سر نترسی داشت. اعلامیه های حضرت امام(ره) را پخش می کرد و در تمامی تظاهرات و فعالیت های انقلابی هم شرکت می کرد. محل تجمع و فعالیت همیشگیشان هم مسجد "حاج ولی" خیابان عباسی بود. شب ها را هم بیشتر اوقات همانجا می ماندند و نگهبانی  می دادند.

همان سال اول جنگ می خواست برود جبهه. 19 سال بیشتر نداشت. رفته بود مسجد برای نام نویسی ولی چون سن اش کوچک بود و جثه اش کوچکتر، اجازه نداده بودند. گفته بودند باید رضایت پدر یا مادرش را بیاورد. حسن را که نبردند جنوب، آمد و چند تا از جوان های محل (که بیشترشان بعدا به شهادت رسیدند) را برداشت و رفتند غرب پیش چمران و سراغ جنگ های نامنظم.

 موقعی که در غرب بود خیلی با شهید چمران ارتباطش خوب بود، ارادتمندش بود و بسیار دوستش داشت. عکسی هم با شهید چمران دارد که یک طرف برادر من به عنوان کوچکترین رزمنده و طرف دیگر شهید ابراهیمی به عنوان مسن ترین رزمنده حضور دارند. بعد از آن هم اعزام شد به جنوب کشور.

یک بار که مجروح بود و آمده بود خانه، خبر شهدات شهید چمران را شنید. خیلی ناراحت شد و از ته دل گریه کرد. قرارش از دست رفته بود.

مرخصی هایش 15 روزه بود. 45 روز جبهه بود و 15 روز می آمد تبریز. وقتی هم می آمد تبریز بعد از یک احوالپرسی مختصر با خانواده، می رفت مسجد. همه رفقایشان همانطور بودند و یک لحظه آرام و قرار نداشتند.

هم پدر و مادر و هم ما خیلی دوستش داشتیم. مادر می گفت چاره ای نیست چراکه اسلام در خطر است و وظیفه مان است که از آن دفاع کنیم. به خاطر احساس وظیفه بود که راضی می شدیم برود و از انقلاب و اسلام دفاع کند.

حتی اوقاتی شد  که با برادرانش دوتایی در منطقه حضور یافتند. چند وقت با برادر بزرگ یعنی حسین و مدتی هم با احد، برادر کوچکتر. خود ما هم پشت جبهه فعالیت داشتیم و برای رزمنده ها بافتنی می بافتیم و برایشان بسته های غذایی و فرهنگی آماده می کردیم.

یکبار یکی از فرماندهان می خواهد آزمایش اش بکند. وقتی حسن پاس شب بود و نگهبانی می داد، می رود به سمتش. حسن ایست می دهد. فرمانده گوش نمی کند. حسن بازهم ایست می دهد و اخطار می دهد که شلیک خواهم کرد. فرمانده خودش را معرفی می کند و می گوید فرمانده ات هستم. حسن قاطع جواب می دهد که هرکس هم باشی اگر رمز شب را نگویی شلیک می کنم و فرمانده برمی گردد. فرمانده، صبح حسن را به خاطر جدیت در کارش تشویق می کند.

آخرین بار که مجروح شده بود از ناحیه پا ترکش حورده بود و در خانه در حال استراحت بود. شنید که قرار است عملیات انجام شود. عملیات خیبر. گفت باید بروم. گفتیم که هیچ وقت جلویت را نگرفته ایم. اینبار هم نمی گیریم. ولی صبر کن تا پایت خوب شود و بعدا برو. گفت که باید بروم چون احتمال دارد عملیات بشود و باید من حضور داشته باشم. گفتیم نمی توانی پوتین بپوشی. گفت اگر هم پوتین نشود با پای برهنه به عملیات می روم و جنگ می کنم. پسر دایی اش که در عملیات با او بود تعریف می کرد که یک جفت دمپایی پوشید و با آن ها به عملیات رفت. و پس از دلاوری های زیاد با همان پای مجروح و دمپایی ها به فیض شهادت نایل می گردد.

خودش گویا می دانست که به این زودی قرار نیست جنازه اش برگردد. وصیت کرده بود که اگر شهید شدم و جنازه ام برنگشت ناراحت نشوید و بروید سر مزار دیگر شهدا گریه کنید.

 

برادر شهید:

حسن از بچگی دلاور و شجاع بود. جثه اش هم بسیار کوچک بود. البته در میان فامبل به مهربانی و دلسوزی هم مشهور بود.

زمان انقلاب یکبار توسط کلانتری واقع در سه راه امین دستگیر شد. گویا موقع پخش اعلامیه حضرت امام(ره) دیده بودندش. حسن هم اعلامیه ها را یواشکی به خرابه ای که در کنارش بود انداخته بود. یک شب همانجا نگهش داشتند. فردایش هم آمدند و خانه را تفتیش کردند. وقتی چیزی پیدا نکردند آزادش کردند. ولی حسن بعد از آن هم روحیه انقلابی اش را از دست نمی دهد و باز به کارش ادامه داد.

موقع رفتن به جبهه در جهاد مشغول به کار بود و قبل از آن هم مدتی نجاری و نقاشی ساختمان انجام می داد.

در عملیات های زیادی حضور داشت. موقعی هم که رفت جنوب، به لشکر عاشورا و خیل همشهریانش پیوسته بود. عکس معروفی هم دارد که در پادگان دزفول در حال آموزش دیدن هستند که یک خبرنگار خارجی گرفته است. عکسی که بعد ها هم در ایران و هم در کل دنیا مشهور شد.

بعد از شهادتش هم به دلیل جثه کوچکش به او لقب فهمیده آذربایجان دادند.

امروز که پس از 34 سال به شهر خودش بازگشته قطعا حامل پیامی است که هنوز هم انقلاب زنده است و فهمیده ها در ایران تمام شدنی نیستند و همچون شهید حججی ادامه دارند و این راه گرانبها را ادامه می دهند.

کلید واژه ها:
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

زیتون آماده دریافت نظرات،اخبار و تحلیل های مخاطبین جهت انعکاس می باشد.