انگار ما آدمک ها مَحرَم این اخبار نیستیم
  • 1396/06/13 10:31
  • 24579
یادداشت/ مرتضی بزرگی؛

انگار ما آدمک ها مَحرَم این اخبار نیستیم

یارو 25 سالش نشده و تازه به دوران رسیده، زده بساط همه را به هم ریخته. یکی نبود در گوشش بزند که پسرجان تو را چه به این کارها. نمیگویی دنیا نظم و نظامی دارد قواره ای دارد، کس و کاری دارد، کد خدایی دارد؟!

گروه فرهنگ پایداری زیتون؛ یادداشت - مرتضی بزرگی

امروز صبح وقتی خبر بازگشت پیکر شهید حسن جنگجو این بچه محله باغمیشه تبریز را شنیدم یک جوری شدم. چه جوری؟! ... نمیدانم؛ ولی گویی حس " همین الان من و ذلت یهوییِ" بی سابقه ای به من دست داد. همان حسن جنگجویی که عکس سیاه و سفید معروفی که داخل آب سلاح بدست سینه خیز شده است.

انگار تبرّج و خودستایی و اینکه من هم از قبیله "از همه بهترونم" مثل برج هزار طبقه ای فرو ریخت، مثل قطار از ریل خارج شد، مثل کامیون 24 چرخِ پُر از بار چپ کرد. به جان خودم این جوری کسی شبیخون نزده بود که این خبر صبحِ اول وقت وجود ما را به تاراج برد! میدانید که ساختمان هزار طبقه بریزد یا قطار از ریل خارج شود یا کامیون با ده تُن بار چپ کند چه اتفاقی می افتد؟! آدم در این حال بمیرد برای سلامتی اش بهتر است تا اینکه خبر بازگشت جوان 23 ساله آنهم بعد از 34 سال، فهم و علم و شعور و سواد و ادعاهایش را زیر سوال ببرد! مگر میشود 4 رقم استخوان و شاید چند تکه از لباس بعد از این همه سال آدم را آتش بزند؟ 

مگر از کجا آمده این جوان ؟ مگر جزایر مجنون جز آب و خاک چیز دیگری هم دارد؟! والا به پیر به پیغمبر قسم بارها به آن طرفها رفته ام، ولی چیزی ندیدم. آی ایهاالناس کسی بیاید و این قصه را برایمان مو به مو از نو تعریف کند ببینیم اشکال کارمان کجاست که هنوز نفهم تشریف داریم .

به بقیه بر نخورد ... ولی اگر کسی با بنده موافق است خیلی نفهم مشرّف هستیم! نفهم از استخوانهای شهید، نفهم از پلاک، نفهم از انقلاب شهید، نفهم از اینکه دیگر گند کارمان درآمده است... خیلی نفهم!  

ای داد بیداد! که هر ماه و سال یکی از شما می آید و شهر را به هم میریزد و بقول امروزی ها پروتکل امنیت شهروندی را به هم میزند ولی من هنوز در پیج خودم "کاسه گدایی لایک" را بدست گرفته ام آنهم از کسانی که وخامت اوضاع روانشان خیلی هم بهتر از ما نیست.     

محسن حججی بی سر میشود تا حجت خدا بشود و چند روز بعد خبر بازگشت "حسن جنگجو" دوباره غوغا میکند. آقا بگویید یک کارشناس "جنگ شهری" بیاید و بگوید که مگر یک عکس از "محسن" و چند تکه استخوان از پیکر"حسن" میتواند شهر را به هم بریزد؟

"حسن جان" آخر انصافت کجاست مَرد؟!  تازه از زلزله خانمان سوز "محسن" جان سالم به در برده بودیم که تو از راه رسیدی! نمی گویی قلبمان با باطری دکّان دنیای خودمان کار میکند نه با بازار عاشقی شما؟! 

یارو 25 سالش نشده و تازه به دوران رسیده، زده بساط همه را به هم ریخته. یکی نبود در گوشش بزند که پسرجان تو را چه به این کارها. نمیگویی دنیا نظم و نظامی دارد قواره ای دارد، کس و کاری دارد کد خدایی دارد؟! تو را چه به این بی نظمی ها؟! تو را چه به اینکه جور و پلاس دیپلماسی را به هم بریزی؟!

نمیدانم ... لابد من هنوز هم دهانم بوی شیر میدهد که نمی فهمم! ولی وقتی آن وجدان نیمچه بیدار شده در گوشمان میگوید که نکند فهم این کودک با این قیافه اش با این شیشه شیرش از تو بیشتر است؟! نکند با این چند ماه سن و سالش "بابا محسن" را خوب درک میکند؟! خاک بر سرت اگر که کودک چند ماهه محسن بیشتر از تو میفهمد!

لابد بیشتر میفهمد دیگر، لابد من دهانم بوی شیر هم نمیدهد که اگر میداد قد و اندازه چشمان این کودک شیرخوار طرز نگاهم فرق میکرد. ما هنوز پاپتی و پیاده ایم وقتی حسن با پای پیاده و زخمی به مجنون رفت و از آنجا به معراج ،باز هم نمی فهمیم. محسن بی سر میشود و ما از درک موضوع سر درگم!

انگار وجدانِ دست و پا شکسته ی سالها به خواب رفته مان نیمچه ای بیدار شده و میگوید: هیس ! فقط بشین و نگاه کن، بشین و لال شو، ای آدم پر ادعا که همیشه باد غرور غبغبت رو به راه است... بشین بینیم بابا! 

در این آمد و شدها گویی خبرهایی است و ما بی خبریم، انگار ما آدمک ها #محرم_این_اخبار_نیستیم و فقط مثل تماشاگران کنار خیابان به اتفاقات شهر نگاه میکنیم که این جور رفتن محسن و آن جور آمدن حسن دلیلی دارد؟ جوانی بی سر میرود و جوانی با چند استخوان پا به شهر میگذارد و شهر را به هم میزند ولی ...

هنوز هم نمیفهمم ... 
نمی فهمم که وقتی میم مثل محسن بر سر دار میرود "بی سر" میشود اما دوباره برمیگردد اما این‌بار حسن میشود! 

کلید واژه ها:
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

زیتون آماده دریافت نظرات،اخبار و تحلیل های مخاطبین جهت انعکاس می باشد.