چند روایت نامعتبر از ماه خدا
  • 1396/03/23 14:42
  • 23131
جستارهایی نوستالژیک از خاطرات رمضانی؛

چند روایت نامعتبر از ماه خدا

گیر داده بودم به فهمیدن راز شبهای قدر! دنبال «ملائکه و روح» بودم که در شب قدر بر زمین و زمینیان نازل می شدند. دنبال آنهایی که صدای پای ملائکه را می شنوند یا می بینند!

گروه فرهنگ و هنر زیتون؛ یادداشت وارده/ مهدی نورمحمدزاده    

1- برخلاف خیلی از بچه های هم سن و سال از تاریکی نمی ترسیدم. خیلی وقت ها تنها توی حیاط می خوابیدم و ساعت ها غرق ستاره ها می شدم. گاهی پدر با همان معلومات عمومی که از نجوم داشت، از سرعت نور و فاصله ستاره ها با زمین می گفت و من خیره می شدم به اعماق آسمان تا شاید چیزهای دیگری در آن ببینم! شب ها همیشه خواب می دیدم که شبح سفید رنگی بین ستاره ها پرواز می کند و هر چه قدر می خواهم صورتش را ببینم، نمی توانم. شبح ای که شبیه درویشی بود که پدربزرگ روی تابلو فرش اش، تصویر آن را بافته بود! نمی دانم چرا آن سالها هر وقت کلمه خدا را می شنیدم بی اختیار همان شبح و درویش ریش بلند در ذهنم مجسم می شد!

2-مثل همه اولش با «کله گنجشکی» آغاز شد. ظهر که از مدرسه برمی گشتم زیر نگاه سرزنش گر مادر افطار می کردم! خواهرانم که چند سال از من کوچکتر بودند روزه کامل می گرفتند و منی که کلاس پنجم بودم و نماز هم می خواندم، هنوز عرضه روزه کامل را نداشتم! مادر می گفت اگر روزه کامل بگیرم خدا ثواب زیادی برایم می نویسد! در ذهنم همان درویش پیر را می دیدم که با مداد کوچکی در دفترش چیزهایی می نویسد و به من لبخند می زند! به طمع ثواب یا شاید هم حس رقابت با خواهرهایم، همان سال اولین روزه کامل را تجربه کردم.نزدیک افطار با خواهرهایم می رفتیم و «تمرهندی و لواشک» می خریدیم.تمرهندی های دو تومانی را با خط کش فشار می دادیم و صاف می کردیم تا همه محتوایش در گوشه نایلون قلمبه شود.تا وقت اذان با حسرت نگاهشان می کردیم که کی این لقمه ترش و ملس را یکجا قورت خواهیم داد! وقت افطار می شد و دلمان نمی آمد همه اش را یکجا و تنهایی بخوریم! کمی از آن را هم به مادربزرگ بی دندانمان می دادیم تا باز هم خدا برایمان ثواب بنویسد!

3- زمستان بود و با زیرپیراهنی می رفتم آن سر حیاط تا از دبه یخ زده برای سحری ترشی بیاورم.مادر داد می زد :«گینه کاپشن گییمدین؟! سویوخ دیه جاخ ها!».کاسه ترشی به دست نگاهی هم به آسمان می انداختم که ستاره هایش هر روز کمتر و کم سوتر می شدند، بس که نور شهر زیاد شده بود و به صورت آسمان می پاشید! شب های قدر هم میهمان مسجد شکلی بودیم و صدای محزون حاج جواد بنابی. هر چه قدر زور می زدم نمی توانستم تا آخر دعای «بک یاالله» بیدار بمانم! سر به سجده می گذاشتم و می رفتم به شیرین ترین خوابی که می شود تصور کرد! در عالم خواب محراب مولا علی را می دیدم که غرق خون شده است و یتیمانی که کاسه شیر به دست به عیادت مولا آمده اند! پای کسی روی سیم بلندگو می رفت و بلندگو «گوروم م م م» صدا می داد.خواب از سرم می پرید و نگاهم می افتاد به صورتهای خیسی که با صدای بلند ناله می زنند:«بــعلی...بــعلی...بــعلی....»!

4- گیر داده بودم به فهمیدن راز شبهای قدر! دنبال «ملائکه و روح» بودم که در شب قدر بر زمین و زمینیان نازل می شدند. دنبال آنهایی که صدای پای ملائکه را می شنوند یا می بینند!

شب قدری زمستانی بود و برف می بارید. هوا تمیز بود و بسیار مطبوع. بعد تمام شدن مراسم احیا شروع به پیاده روی کردم. تنها روی برفها قدم می گذاشتم و گوش می کردم به صدای «قرچ قرچ» برفها زیر کفش هایم.غرق سئوال های بی جواب شده بودم.ساعتی بعد روی برفهای مقبره الشعرای تبریز دراز کشیده بودم و خیره به آسمان پر ستاره که شاید نزول و صعود فرشته ها را ببینم! اما چیزی نمی دیدم جز دانه های ریز برف که تک و توک پایین می افتادند و خبر از ته کشیدن سفره ابرها می دادند! هنوز نخوانده بودم مناجات امام سجاد را که به فرشته های حامل دانه های برف و باران سلام می دهند!!

5-ماهشهر مداح مقبول و خوش صدایی داشت که جوان بیچاره مجبور بود شب قدر با موتور چند مجلس را بگردد و خلق الله را به فیض برساند.«بنی سعید» همکار عرب من هم که عشق سینه زنی داشت، اصرار کرد که ما هم دنبال مداح راه بیافتیم و فیض چند لایه ببریم! نخواستم توی ذوقش بزنم و بگویم که اینها همه ظواهر است و پوسته! اصل دل است و معاشقه ای که باید با خدا انجام داد!

سوار ترک موتور بنی سعید شدم و دنبال موتور مداح راه افتادیم! سه مجلس باهم رفتیم و مداح جوان همان روضه ها و شورها را خواند و جماعت اشک ریختند و سینه زدند. پشت موتور هوای گرم جنوب به صورتم شلاق می زد و من باز هم دنبال ستاره ها بودم.بنی سعید به تقلید از «خلج» دم گرفته بود و با سرعت گاز موتور را به سمت کمپ  گرفته بود. یادم نیست رسیدیم چیزی برای سحری بخوریم یا نه! اما هنوز یادم هست تصویر ستاره هایی که از فاصله میلیونها سال نوری برای ما چشمک می زدند! آن شب قدر نه قرآنی خواندم، نه نمازی و نه ورد و ذکری! نزول ملائکه را هم ندیدم، اما باز همان خواب بچگی هایم را دیدم، همان شبح سفیدی که بین ستاره ها پرواز می کرد!! 

کلید واژه ها:
مشاهده مطلب
نظرات مخاطبان
  • حسین
    پاسخ ۱۳۹۶/۰۳/۲۵ - ۱۳:۵۸
    چقدر زیبا و پراحساس است.رفتم به سالهای گذشته و افطارهای قشنگش.ممنون واقعا
    0 + 0 -
نظر شما
  • 1
  • 0
  • 0
  •  
  •  

زیتون آماده دریافت نظرات،اخبار و تحلیل های مخاطبین جهت انعکاس می باشد.