امین امور شخصی پیامبر(ص)/ آیاتی که در شان جناب عمار نازل شد/ زبان صریح اسلام و میزان حق در میدان کارزار/ شهادت عمار، عامل رسوایی معاویه
  • 1395/07/06 13:12
  • 18378
سیری بر یاران امام علی(ع)/ بخش هشتم- عمار یاسر

امین امور شخصی پیامبر(ص)/ آیاتی که در شان جناب عمار نازل شد/ زبان صریح اسلام و میزان حق در میدان کارزار/ شهادت عمار، عامل رسوایی معاویه

«عمار» بی‌شک بزرگ‌مرد تقوا و کمالات است زیرا پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «إشْتاقَت الجنّةُ إلی أربعةٍ؛ عَلّیٍ و عَمّارٍ وسَلمانٍ وبِلالٍ» بهشت مشتاق دیدار چهار نفری است و آن‌ها؛ علی (ع) و عمار و سلمان و بلال است.

گروه سیاسی زیتون؛ سیری بر یاران امام علی(ع)/ بخش هشتم- عمار یاسر[1]؛ نویسنده: حسن عدالتی

عمار بن یاسر بن عامر بن مالک

امین امور شخصی پیامبر(ص)

عمار از اصحاب خاص پیامبر (ص) و از نخستین ایمان آورندگان، در مکه و در حدود 44 سال قبل از بعثت به دنیا آمد. این از گفته عمار استفاده می‌شود: "من هم سن پیامبر خدا بودم." از این‌ رو کسی از نظر سنی به پیامبر خدا از عمار نزدیک‌ تر نبود. او در جوانی یار و دوست پیامبر خدا بود و امین امور شخصی و رازدار پیامبر. از هیچ تلاشی برای کسب رضایت پیامبر کوتاهی نمی‌کرد و کار به جایی رسید که او واسطه ازدواج پیامبر با خدیجه (س) گردید.

پدرش «یاسر» نام داشت که از مردم یمن بود و بعدها در مکه ساکن گشت. سمیه، مادر عمار، کنیز ابوحذیفه بود. او کنیزش را به همسری یاسر درآورد و یاسر از آن زن صاحب فرزندی شد که نام او را عمار گذاشتند. ابو حذیفه بعدها عمار را از قید رقیّت آزاد کرد و از این رو از موالی بنی مخزوم به‌ حساب آمد.[2]

پیامبر در ابتدا دعوت خود را با خدیجه و علی (ع) مطرح نمود. پس از این بعضی از خواص را که امانت‌دار بودند و اخلاص داشتند، مانند عمار بن یاسر و صهیب رومی و دیگران از این قضیه آگاه نمود.

خاندان عمار زیر شکنجه های ابوجهل

هنگامی‌ که خاندان عمار، اسلام خود را آشکار ساختند قبیلۀ بنی مخزوم، هم‌پیمان آن‌ها، بسیار ناراحت و عصبانی شدند و هِشام بن عمرو که در میان مسلمانان به ابوجهل مشهور بود و ریاست قبیلۀ بنی مخزوم را بر عهده داشت، شروع به انواع مزاحمت‌ها و شکنجه‌ها به خاندان عمار نمود که ازجمله شکنجه‌ها؛ آهن گداخته از آتش، تازیانه و خواباندن روی ریگ‌های سوزان سرزمین مکه بود.

پدر و مادر عمار، در سن پیری تحت سخت‌ترین شکنجۀ مشرکان به مقاومت ادامه دادند. ابن أثیر دراین‌باره می‌نویسد: «مشرکان مکه، سه نفر (عمار، یاسر، سمیه) را در گرم‌ترین مواقع مجبور می‌کردند که خانۀ خود را ترک بگویند و در زیر آفتاب گرم و باد سوزان بیابان به سر ببرند. این شکنجه آن‌قدر تکرار شد که «یاسر» در آن میان جان سپرد. «سمیه» به ابوجهل پرخاش نمود و آن مرد سنگ دل و بی‌رحم تیزۀ خود را، در قلب وی فروبرد و او را کُشت.»[3]

مشرکان، عمار را نیز مجبور به ناسزاگویی به پیامبر(ص) کردند اما پیامبر اکرم(ص) عذر او را پذیرفت و به او فرمود اگر بار دیگر نیز مجبورش کردند، چنین کند.[4] در پی این ماجرا بود که این آیه نازل شد: مَن کفَرَ بِاللَّهِ مِن بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمَان[5]

 هر کس پس از ایمان آوردن خود، به خدا کفر ورزد (عذابی سخت خواهد داشت) مگر آن‌کس که مجبور شده (ولی) قلبش به ایمان اطمینان دارد.

قریش برای این‌که مسلمانان را از دینشان برگردانند، فشار به آنان را شدت بخشیدند. پیامبر خدا هم به آنان دستور داد که به حبشه مهاجرت کنند؛ زیرا حبشه پادشاهی دارد که پیش او به کسی ستم نمی‌شود و حبشه سرزمین راستی است تا این‌که خداوند برای شما از وضعیتی که در آن قرار دارید، گشایش ایجاد نماید.» به‌ این‌ ترتیب مسلمانان به‌منظور فرار از فتنه و حفظ دین خود عازم حبشه شدند. قریش نیز ایشان را تحت تعقیب قرار داد ولی کشتی مهاجران به حبشه رسید. اینان  بیست نفر بودند که عمار بن یاسر نیز در بین آنان قرار داشت. پس از هجرت رسول خدا (ص) به مدینه، عمار به آن حضرت پیوست و همه توان خود را در خدمت به اسلام و قرآن و در رکاب پیامبر اسلام به کار گرفت.[6]

نخستین گامی که پیامبر اکرم (ص) پس از ورود به مدینه برداشت، بنای مسجد بود. عمار در ساختن آن بیش از همه زحمت می‏کشید و به‌تنهایی کار چند نفر را انجام می‏داد. صداقت و تعهد او به اسلام سبب شده بود که دیگران او را بیش از توانایی‌اش به کار وادار کنند. روزی عمار شکایت آنان را به حضور پیامبر (ص) برد وگفت: این گروه مرا کشتند. پیامبر (ص) در آن هنگام کلام تاریخی خود را گفت که در قلوب همه حاضران نشست، فرمود: «انک لن تموت حتی تقتلک الفئه الباغیه الناکبه عن الحق، یکون آخر زادک من الدنیا شربه لبن؛ تو نمی‏میری تا وقتی‌که گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بکشد. آخرین توشه تو از دنیا جرعه‏ ای شیر است.»[7]

این سخن در میان یاران پیامبر منتشر شد و سپس دهان‌به‌دهان انتقال یافت و عمار از همان روز در میان مسلمانان مقام موقعیت ‏خاصی پیدا کرد، بالأخص که پیامبر (ص) او را به مناسبت‌هایی می‏ستود. رسول خدا بین او و حذیفه بن یمان پیمان برادری استوار ساخت.

پیامبر اکرم(ص): سراپاى عمار را ایمان پر کرده است

سیره نویسان، در مورد شرکت پرتلاش عمار در جنگ‌ها چنین نوشته‌اند که «عمار» در همۀ جنگ‌های پیغمبر و در بیعت رضوان همراه رسول خدا (ص) شرکت نمود. حضرت محمد (ص) درباره او فرمود: سراپاى عمار را ایمان پر کرده و ایمان با گوشت و خونش آمیخته است.[8]

خشم عمار، خشم خداست. این فرموده رسول اکرم (ص) است. این نقل تاریخی می‌تواند گوشه‌ای از مقام عمار یاسر را ترسیم کند: میان خالد بن ولید و عمار، گفتگو و مشاجره‌ای شد. خالد، به‌عنوان شکایت، پیش پیامبر رفت و با حضور عمار تا آنجا که توانست نزد پیامبر از او بدگویی و انتقاد کرد تا این‌که عمار گریان شد و گفت: یا رسول‌الله! می‌بینی که چه می‌کند؟
پیامبر سر برداشت و فرمود: هر کس عمار را به خشم آورد، خدا او را مورد غضب خود قرار می‌دهد. هر کس عمار را سفیه و بی‌خرد بشمارد، خدا او را سفیه و نادان می‌شمارد.[9]

سخاوت و بخشندگی و ایثار، یکی دیگر از فضیلت‌های اخلاقی عمار یاسر بود. جابر بن عبدالله انصاری نقل می‌کند که: روزی بعد از نماز عصر، پیامبر در مسجد نشسته بود و جمعی از اصحاب در حضور وی بودند. پیرمرد غریبی با لباسی پاره و اندامی لاغر در گوشه‌ای نشسته بود. پیامبر ای رهگذر، آیا حاجتی داری تا برآوریم؟ پیرمرد یا رسول‌الله! مدتی است بی‌غذا و بی‌لباسم و خرج راه ندارم که به‌سوی خانواده‌ام برگردم. پیامبر همراه من چیزی نیست تا به تو بدهم، اما تو را به خانه‌ای راهنمایی می‌کنم که هرچند بخواهی بدهد.

آنگاه حضرت او را همراه بلال به خانه حضرت زهرا (س) فرستاد. وقتی به در خانه رسیدند، پیرمرد سلام بر شما اهل‌بیت پیامبر که خانه شما محل نزول وحی و رفت‌وآمد فرشتگان خداست. حضرت زهرا سلام بر تو باد! از کجا آمده‌ای و چه حاجت داری؟ پیرمرد پدر بزرگوارتان برای رفع نیاز، مرا پیش شما فرستاده است. حضرت زهرا (س) که خود مدتی غذا نخورده بود، خواست پوست گوسفندی را که حسن و حسین (ع) بر روی آن خوابیده بودند به او بدهد. ولی آن مرد گفت: من گرسنه هستم، پوست گوسفند به کارم نمی‌آید! حضرت زهرا (س) گردن بند خود را به او بخشید تا از فروش آن، نیازهای خود را برطرف سازد.

سخاوت سلسله وار 

مرد، گردنبند را برداشته و به حضور پیامبر (ص) آمد و ماجرا را نقل کرد. سلمان و مقداد و عمار هم خدمت پیامبر بودند.
عمار از آن حضرت اجازه خواست تا گردن بند را بخرد. پیامبر فرمود: ای عمار! آن را بخر، هر کس در خریدن این گردن بند شریک شود، خداوند او را به آتش، عذاب نمی‌کند. عمار، آن گردن بند را به 20 دینار و 200 درهم پول نقد و لباس و نان و گوشتی که آن مرد را بپوشاند و سیر کند و ره‌توشه‌ای که او را به خانه برساند خرید و بهای آن را از سهم خویش از غنائم جنگ خیبر پرداخت. درحالی‌که مرد عرب، از سخاوت عمار تعجب کرد بود، پس از تهیه وسایل خدمت پیامبر (ص) آمدند و پیرمرد در مقابل پیامبر (ص) اظهار ادب و تقدیر کرد. پیامبر (ص) هم رو به آسمان کرده در حق حضرت زهرا (س) دعا نمود و پس‌ازآن، برخی از فضایل حضرت زهرا و حضرت علی و امام حسن و امام حسین (علیهما سلام) را برای سلمان و عمار و مقداد بیان فرمود. عمار به خانه رفت و گردن بند را در پارچه گران‌بها و معطری گذاشت و همراه با کنیزی که آن را از پول غنائم خیبر خریده بود پیش پیامبر اسلام فرستاد و گردن بند و کنیز را به آن حضرت هدیه فرستاد. وقتی کنیز ماجرای خود را برای حضرت زهرا (س) بیان کرد، فاطمه (س) گردن بند را گرفت و کنیز را در راه خدا آزاد کرد کنیز خندید. حضرت زهرا (س) پرسید: برای چه می‌خندی؟ جواب داد: به این گردن بند می‌خندم، گرسنه‌ای را سیر کرد، مرد برهنه و محتاجی را لباس پوشاند، فقیری را بی‌نیاز ساخت و بنده‌ای را آزاد کرد و عاقبت هم به‌سوی صاحبش برگردانده شد.[10]

آیاتی که در شان جناب عمار نازل شد

آیاتی که از برخی بندگان صالح یاد می‌کند که نیمه‌های شب در پیشگاه خدا عبادت و سجده می‌کنند و از آخرت بیمناک‌اند و به رحمت پروردگار امیدوارند[11] نیز، آیه‌ای که برتری دانایان را بر نادانان مطرح می‌کند و بزرگداشت کسانی که صبح و شام، خدایشان را می‌خوانند و تنها رضایت و خشنودی او را می‌طلبند.[12] آیه‌ای هم از چهره‌ای به‌عنوان نوری در میان مردم یاد می‌کند و زنده‌ای برخوردار از فروغ و روشنایی الهی.[13] به گفته اهل تفسیر، این آیات در شان و بیان مقام و منزلت عمار یاسر نازل‌شده است.[14]

بعد از رحلت و یا شهادت پیامبر اسلام مطابق تحلیلی که علامه بزرگوار طباطبائی در کتاب شیعه در اسلام از جریان سقیفه و حزب منافقان و دشمنان اسلام کرده، عمار و اطرافیانش از رجالی بودند که روی کار آمدن حضرت امیر (ع) را در حقیقت تجلی اسلام واقعی و شکست کفر و نفاق دانسته و با جدیت و کوشش فراوان به پا خاستند و در پیاده کردن اسلام و در حفظ انقلاب عظیم شیعه سعی بلیغ نمودند.

در ماجراهای سقیفه نیز «عمار یاسر» جزو معدود کسانی بود که از حریم ولایت و امیرالمؤمنین (ع) دفاع نمود. هنگامی‌که جناب ابوبکر به خلافت نشست، او به اعتراض و با ایمان راسخ و شجاعت تمام به مردم گفت: اى جماعت قریش و اى جماعت مسلمان اگر مى‌دانید که هیچ وگرنه شما را مطلع می‌کنم که اهل‌بیت پیامبرتان سزاوارتر از همه به او و وارث او می‌باشند و شایسته و استوارتر از همه نسبت به سرپرستى امور دین و امانت‌دارتر از همه نسبت به مؤمنین و حافظ‌تر از همه نسبت به دین و خیرخواه‌تر از همه نسبت به امت اویند. پس به رفیقتان بگویید حق را به صاحبش بازگردانند پیش از آن‌که اضطراب شما را فراگیرد و امر شما به ضعف گراید و پراکندگى‌تان آشکار شود...دانسته‌اید که بنی‌هاشم از شما به خلافت شایسته‌ترند و على (ع) که از بنی‌هاشم است و با میثاق الهى و رسول او، ولى و سرپرست شماست. پس ازچه‌رو از او منحرف می‌شوید و حق او را به غارت می‌برید و زندگى پست دنیا را بر آخرت ترجیح مى‌دهید؟! به‌راستی براى ستمکارانى چون شما چه زشت دستاوردى است آنچه فراهم آورده‌اید. آنچه خدا براى على (ع) قرار داده به او بازگردانید و از او روى نگردانید و به جاهلیت بازگشت نکنید که خسران زده خواهید شد[15] و هنگامی‌که دید موعظه و نصیحت در غاصبان خلافت تأثیری ندارد، به اتفاق ابوذر و مقداد نزد على (ع) رفتند و عرضه داشتند که چه فرمان مى‌دهى‌؟ به خدا قسم اگر فرمان دهى، با شمشیر آن‌قدر می‌جنگیم تا کشته شویم‌؛ و امام به ایشان فرمود: دست‌بردارید، خداوند شما را رحمت کند و به یاد آورید پیمان رسول خدا (ص) و وصیت او را، پس‌دست بازداشتند.

هنگامی‌که غاصبان خلافت‌، امام على (ع) را به زور به مسجد بردند مردم پشت سر آن حضرت رفتند و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بریده اسلمى هم رفتند درحالی‌که می‌گفتند: چه زود به رسول خدا (ص) خیانت کردید و کینه‌های پنهان در سینه‌هایتان را آشکار کردید.[16]

احادیث و اخبار مذکور نه تنها مؤید جایگاه و منزلت عمار در دفاع از حریم ولایت است، بلکه گویای آن است که در آن صحنه نیز حضور داشته است و خودداری از برخورد فیزیکی با کسانی که به خانه‌ی حضرت یورش بردند، به خاطر دستور امیرالمؤمنین (ع) بود، چنان چه خود ایشان در آن واقعه، به‌رغم آن‌که می‌توانستند، اما به خاطر مصالح اسلام دست به شمشیر نبردند.

از ابان بن تغلب روایت شده که گفت: به حضرت ابوعبدالله جعفر بن محمد صادق (ع) عرض کردم: فدایت شوم آیا کسى از اصحاب رسول خدا (ص) بود که با کار ابوبکر و نشستن او بر جاى رسول خدا (ص) مخالفت کند؟

فرمود: آرى، دوازده نفر با ابوبکر مخالفت کردند. از مهاجرین: خالد بن سعید بن عاص و سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد بن اسود و عمار بن یاسر و بریده اسلمى و از انصار: ابوالهیثم بن تیهان و سهل و عثمان فرزندان حنیف و خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین و ابى بن کعب و ابو ایوب انصارى ... اینان نزد على (ع) آمدند و عرضه داشتند که یا امیرالمؤمنین کناره گرفتى و حقى را که به آن سزاوارترى رها کردى، ما مى‌خواهیم که برویم و این مرد را از منبر رسول خدا (ص) پایین بکشیم زیرا حق با توست و تو براى خلافت سزاوارتر از او هستى اما دوست نداشتیم بی‌مشورت تو او را پایین بکشیم. امیرالمؤمنین ایشان را از این کار نهى کرد تا بیهوده و به جهت قلت تعدادشان کشته نشوند سپس به آنان فرمود: اما بروید و به این مرد آنچه از رسول خدا (ص) شنیده‌اید بازگویید که این براى اتمام حجت بر او بهتر و براى بستن راه عذر بر او رساتر و براى دورى آنان از رسول خدا (ص) در قیامت که بر او وارد مى‌شوند مناسب‌تر است.

این دوازده نفر رفتند و گرداگرد منبر رسول خدا (ص) حلقه زدند و آن روز، روز جمعه بود. هنگامی‌که جناب ابوبکر از منبر بالا رفت و... سپس ‍ عمار برخاست و گفت: اى گروه قریش و اى گروه مسلمانان ....[17]

در زمان خلیفه دوم، عمار با توجه به نیاز جامعه و نظر مساعد امام به‌عنوان کارگزار حکومتی برای حفظ اساس دین و جلوگیری از انحراف در احکام مشغول به خدمت شدند.

تبیین گر و مبارز نستوه به اشکال مختلف

کوفه، شهر بزرگ اسلام، هم شاهد امارت و ولایت عمار یاسر بود. در زمان خلیفه دوم، عمار از طرف او به‌عنوان والی کوفه، همراه با ابن مسعود به‌عنوان معلم قرآن و مربی و خزانه‌دار، به این شهر عازم شدند. در حکم آنان از طرف خلیفه چنین نوشته بود:
این دو نفر از بهترین و برگزیده‌ترین یاران محمد (ص) می‌باشند. از اینان شنوایی داشته باشید و به ایشان اقتدا کنید.[18]

عمار که تربیت‌شده پیامبر بود، فقط رضای خداوند و ادای وظیفه را در نظر داشت. باآنکه والی و فرماندار شهر بزرگ و حساسی چون کوفه بود، ولی حکومت و امارت، از اخلاص و تواضع او نکاست و او با روح بلند و قلب پاکش که از عشق امیرالمؤمنین سرشار بود، مدتی محدود حاکم شهر بود و اغلب مردم تحت حکومتش از هواداران خالص امام علی (ع) بودند. رفتار عادلانه و رعایت موازین حق و شرع سبب شد که برخی از دنیاطلبان وجودش را نتوانستند تحمل بکنند و با گزارش‌های ساختگی و بدگویی‌ها زمینه برکناری او را فراهم کردند و او دوباره به مدینه برگشت و در کنار دریای علم و حلم علوی حضرت امیر (ع) به استفاده پرداخت.

وقتی به مدینه برگشت، از او پرسیدند: آیا از برکناری ناراحت شدی؟

عمار پاسخ داد: وقتی مرا به آن کار گماشتند خوشحال نشدم که اکنون از برکناری، ناراحت شوم!

تاریخ اسلام، شاهد سوءاستفاده‌هایی است که دولتمردان به قدرت رسیده صدر اسلام از بیت‌المال مسلمین انجام داده‌اند. بسیاری از کسانی که به امارت و حکومت می‌رسیدند، به خاطر نداشتن تقوای لازم و ظرفیت کافی، فریب شیطان را خورده و بیت‌المال را مال شخصی خود پنداشته و به‌صورت ناروا و به نفع شخصی و به سود بستگان و نزدیکان خود، از آن سوءاستفاده می‌کردند.

معترض سیاست مالی جناب عثمان

این مسئله، به‌خصوص در روزگار جناب عثمان خلیفه سوم، به‌وسیله امویان که در دولت اسلامی مشاغلی را به دست گرفته بودند، بیش از زمان‌های دیگر رواج داشت. مسلمانان غیرتمند و متعهد هم در مقابل فسادهای مالی حاکمان سکوت نمی‌کردند. یکی از چهره‌هایی که از معترضان و انتقادکنندگان سیاست مالی دولتمردان بود. عمار یاسر بود.

انتقادهای تند و صریح عمار از روش ناروای آل امیه، موجب شد که وی مورد خشم دستگاه خلافت واقع شود و در این راه، حتی مورد ضرب و شتم و زندان و شکنجه هم قرار بگیرد. عمار چون به خاطر عمل به وظیفه اسلامی، زبان به انتقاد گشوده بود، ناراحتی‌های این راه هم به جان می‌خرید و پس از آزارهایی که در این راه متحمل شد، گفت: درهرحال، خدا را سپاسگزارم، اولین بار نیست که در راه خدا شکنجه می‌بینم.[19]

بار دیگر که عمار خواست در مورد خلافت و شورا سخن بگوید، با تندی با او نهیب زدند که: تو را نمی‌رسد در این مورد دخالت کنی. عمار هم‌نشست و گفت: الحمدالله! همواره طرفداران حق، مظلوم بوده‌اند...!

در شهامت دینی عمار، همین بس که در آن روزگار دشوار، طوماری را که جمعی از مسلمانان از تخلفات مسئولان حکومتی تهیه و امضا کرده بودند، به‌ تنهایی پیش خلیفه برد و عرضه کرد. مروان، هم که آنجا حضور داشت به شکلی موضع گرفت و تحریک کرد که در همان‌جا عمار را شدیداً کتک زدند و او را مجروح و بی‌هوش به بیرون از خانه افکندند و مسلمانان دیگری او را برده و به معالجه‌اش پرداختند.[20]

زبان صریح اسلام

عمار، زبانی صریح، دلی شجاع و ایمانی راسخ داشت و در راه ادای وظیفه، هیچ‌گونه سازش و کوتاهی نشان نمی‌داد. سخنگوی معترضان و حلقوم فریادگر مخالفان خلافکاری‌های هیئت حاکمه و مرکزیتی برای نیروهای معتقد به خط امام علی (ع) وفاداران به حقیقت مظلوم بود. ازاین‌رو، تحمل وی بر مسئولان خلاف‌کار، دشوار بود و چندین بار تصمیم گرفتند که عمار یاسر را همچون صحابی بزرگ، ابوذر غفاری، به تبعیدگاه بفرستند تا از زبان انتقادگر او آسوده شوند؛ اما تجمع مردم و حمایت قبیله‌ای که با او هم‌پیمان بودند. مانع از اجرای این تصمیم شد.

با قتل عثمان و به خلافت رسیدن امیرالمؤمنین (ع) فصلی نوین و درخشان در تاریخ اسلام آغاز گشت. آن حضرت پس از 25 سال که به‌ضرورت و برای حفظ وحدت مسلمین، خانه‌نشین بود، با اصرار فراوان مردم، مجدداً به صحنه سیاست اسلام قدم گذاشت و امت اسلام با او بیعت نمود و دیگر با زمینه برای به میدان آمدن اصحاب صدیق و یاران پاک پیامبر فراهم شد تا با تمام توان به جهاد و خدمت به تبلیغ و ارشاد بپردازند.

عمار با روی کار آمدن علی (ع) رئیس شرطه (نیروهای انتظامی) مدینه گردید. مأموران مخفی توطئه‌های منافقان و سود جویان و حزب بنی امیه را گزارش می‌کردند، عمار نیز پس از رسیدگی اجمالی، جریان را به علی (ع) گزارش می‌داد. زمزمه توطئه مخالفان به گوش می‌رسید. کم‌کم حکومت شام بر طغیان و مخالفان می‌گذاشت که از بصره، جمعی از پیمان‌شکنان، بیعت خود را زیر پا گذاشته به بهانه خون‌خواهی عثمان، بلوایی بزرگ را فراهم کردند. طلحه و زیبر در رأس این پیمان‌شکنان بودند که عایشه همسر پیامبر (ص) را هم جلو انداخته و با استفاده از وجهه او به‌عنوان همسر رسول خدا، بلوای جنگ جمل را راه انداختند.

حضرت که می‌خواست از محور کوفه به مقابله و سرکوبی آنان بپردازد، جمعی را برای آماده ساختن مردم کوفه فرستاد.
ابوموسی مخالفت می‌کرد، هاشم مرقال نامه‌ای نوشته و جریان را به عرض امام رسانید، آن حضرت امام حسن (ع) و عمار را فرستاد، امام حسن، سخنرانی نمود و عمار هم‌سخن گفت[21]، ولی ابوموسی همان‌گونه به مخالفت خود ادامه می‌داد و مردم را از بسیج شدن برای جنگ بازمی‌داشت، گاهی حدیث از پیامبر (ص) می‌خواند و گاهی نامه عایشه را عنوان می‌کرد. بالاخره علی (ع) مالک اشتر را خواسته و فرمود: تو نگذاشتی من ابوموسی را عزل کنم، حالا ببین چه می‌کند! عرض کرد: من خود او را اصلاح می‌کنم. راه افتاد و به کوفه رسید و ابوموسی را از کوفه بیرون نمود و لشکر عظیمی را برای مبارزه با پیمان‌شکنان بسیج کرد.

ابوموسی که از این برکناری ناراحت شده بود را دروغ بستن به پیامبر و جعل حدیث، مسئله را به‌گونه‌ای جلوه داد که فتنه‌ای پیش‌آمده و باید کنار کشید و در این حوادث و فتنه‌ها وارد نشد. علاوه بر این‌که ابوموسی، خود به دفاع از حق و یاری حضرت علی (ع) نپرداخت، برای منصرف کردن مردم از شرکت در جنگ و حضور در جبهه جهاد هم تبلیغ می‌کرد و می‌کوشید در جبهه هواداران امام، سستی پدید آورد.

بالاخره امام حسن (ع) و عمار یاسر موفق شدند حدود هفت هزار نفر نیروی رزمنده را تجهیز و سازمان‌دهی کرده و به سپاه حضرت علی (ع) برسانند.[22]

سپاه عظیم حضرت علی (ع) که از مدینه و کوفه گردآمده بود. این جهادگران در دسته‌های هزاری نفری، با تجهیزات کامل رزمی به فرماندهی اصحاب بزرگواری همچون ابو ایوب انصاری و خزیمه بن ثابت، بودند. یکی از این دسته‌ها هم تحت فرمان عمار یاسر بود.

یکی از یاران امام، به نام مسلم که به امر آن حضرت قرآنی بر دست، برای رساندن پیغام حضرت به دشمنان و برای حکمیت قرآن، به مقابل نیروهای مخالف رفته بود، دشمنان او را مورد هجوم قرار دادند و دو دستش قطع گردید و سرانجام به فوز شهادت نائل آمد.

حضرت دستور صف‌آرایی داد. عمار یاسر، باز هم برای آخرین بار، به موعظه و ارشاد و یادآوری روی آورد و جلو رفت و خطاب به آنان گفت: ای مردم! شما درباره پیامبر به انصاف رفتار نکرده‌اید، زیرا زنان خود را در خانه‌ها محفوظ نگه داشته و همسر پیامبر (عایشه) را از منزل بیرون آورده و در صحنه کارزار، در برابر شمشیرها و تیر و نیزه‌ها قرار داده‌اید...!

جلوتر رفت و در مقابل هودج ایستاد و با او به سخن پرداخت و سعی کرد ایشان را از شرکت در این فتنه و توطئه بازدارد.
عمار، مشغول گفتگو با عایشه بود که پیاپی، تیرها از طرف سپاه دشمن به‌طرف او پرتاب می‌شد و او برای جلوگیری از اصابت تیرها، سرخود را به این طرف و آن طرف می‌گرفت. سخن را رها کرده پیش حضرت امیر برگشت و گفت: ای امیر مؤمنان! دیگر در انتظار چه هستید؟ تنور جنگ گرم می‌شد و دست‌ها به قبضه شمشیرها می‌رفت و تیرها آماده پرتاب می‌گشت.

بعد از آغاز نبرد و شکست اولیه یاران جمل، عده‌ای از نیروهای دشمن، سرسختانه در اطراف هودج و کجاوه عایشه که در قلب سپاه دشمن بود مقاومت می‌کردند و دست‌های زیادی در افسار شتر عایشه و در حمایت از او قطع شد. برای درهم شکستن مقاومت دشمن، عمار یاسر و مالک اشتر و جوانی دیگر به نام معمر بن عبدالله طبق مأموریتی که از جانب حضرت به آنان محول شد برای پی کردن و قطع نمودن دست و پای شتر عایشه، به قلب مواضع دشمن تاختند. در این حمله، شتر عایشه با نعره‌ای مهیب، از پای درآمد و یاران عایشه پا به فرار گذاشتند و محمد بن ابی بکر، خواهرش را از معرکه جنگ بیرون آورد و توطئه پیمان‌شکنان در هم شکست و حضرت دستور متارکه جنگ داد و امر ایشان همسر پیامبر را پس از استراحتی، با احترام به مدینه روانه ساختند.

توطئه و فتنه بعد از جمل فتنه امویان بود. معاویه، عنصری سلطنت‌طلب و شورشی که با حکومت مشروع و قانونی و الهی امیرالمؤمنین (ع) به ستیز برخاسته بود، منطقه شام را در تصرف داشت و حضرت می‌خواست فتنه شام را هم بخواباند.

میزان حق

عده‌ای از سست پیمانان و عافیت طلبان که به زندگی علاقه داشتند، خود را کنار کشیدند و بعضی هم دچار تردید شده بودند که با سخنان خود حضرت و همچنین بیانات بعضی از اصحاب از جمله عمار یاسر، بر ضرورت مبارزه با معاویه معتقد شده و اراده آنان بر جنگیدن با باطلی که در جبهه معاویه تجسم پیدا کرده بود، محکم گشت. بخصوص سخنان عمار یاسر که به‌عنوان ملاک و میزان حق و اسوه راستی معروف بود، تأثیر بسزایی در رفع وسوسه‌ها و دودلی‌ها داشت. عمار، قهرمان نستوه و مبارز دلیری بود که شمشیر مرگ ریزش، مخالفان حق را به جهنم می‌فرستاد و مدافعان حق را قوت قلب می‌بخشد. از آن جا که میزان حق بود، هر کس دوشادوش او جهاد می‌کرد، یقین داشت که اگر کشته شود شهید است و به بهشت می‌رود و هرکس در برابر او می‌ایستاد و کشته می‌شد، اطمینان داشت که رهسپار جهنم است؛ چرا که عمار با حق است و حق با عمار... و حق در جبهه‌ای است که عمار به نفع آن شمشیر می‌زند.

در همین جنگ صفین، مردی از اهل شام به نام ذوالکلاع حمیری خطاب به سپاهیان علی (ع) کرده ابونوح را طلبید[23] و با هم در کناری به صحبت مشغول شدند و ذوالکلاع، با یادآوری حدیثی که پیامبر در مورد درگیری سپاه عراق و شام (جنگ میان علی (ع) و معاویه) و بر حق بودن جبهه‌ای که عمار یاسر در آن طرف باشد، از وجود عمار در میان سپاه سؤال کرد.

ابو نوح، به خدا سوگند خورد که عمار در میان ماست و بیش از همه ما به نبرد با شما اصرار دارد. آنگاه گفت: آرزوی من، جنگیدن و کشتن شماست، حتی تو که پسر عموی من هستی. چرا که به‌وسیله اسلام، خویشاوندان دور، نزدیک و نزدیکان، دور می‌شوند، چون ما بر حقیم و شما بر باطل و با تو و یارانت می‌جنگیم...

آنگاه ابو نوح، با تضمین و تأمین و تعهد ذوالکلاع و به درخواست او، پیش سپاه شام رفت تا عمروعاص را هم از وجود عمار، در جبهه امیرالمؤمنین و جدیت او بر جهاد با دشمنان آن حضرت، آگاه کند، شاید که وجدان و فطرتش مانع این خونریزی شود.

در گفتگوی طولانی که میان این مرد با عمروعاص شد، حتی عمروعاص هم اعتراف کرد که از پیامبر شنیده است که: عمار را جماعتی که از حق روی گردانند به قتل می‌رسانند و عمار هیچ‌گاه از حق، جدا نخواهد شد و آتش بدن او را نمی‌سوزاند. وقتی عمروعاص، از حضور عمار یاسر در میان یاران علی (ع) مطلع شد تقاضای ملاقات با او را کرد. ترتیب این دیدار داده شد. عمار یاسر از سپاه حضرت امیر، به اتفاق دوازده نفر و عمروعاص از سپاه معاویه به همراه دوازده نفر در محلی با هم ملاقات کردند.

ابتدا عمروعاص به‌صورت موعظه، عمار را به دست برداشتن از جنگ و ترک خونریزی فراخواند در این دنیا که مردانش به نامردی و از خدای واحد و قبله مشترک و قرآن و پیامبر واحد سخن گفت: سپس عمار گفت: خدای را سپاس که تو را به این اقرارها واداشت. جنگ ما با شما که پیمان‌شکن و ستمگرید، به دستور پیامبر است که فرمود: با ظالمان و روی‌گردانان از حق بستیزید و شما همان‌هایید.

پس از گفتگوهای بسیار، عمروعاص از ترس تأثیرگذاری سخنان عمار در دل همراهانش حرف‌ها را رها کرده به طرف لشکر خود برگشت و از فروغ حق، بهره‌ای نگرفت. ولی ذوالکلاع که در پی یافتن حقیقت بود، با اشتیاق زیادی موضوع را دنبال می‌کرد.

کشته شدن عمار در این جنگ به دست سپاه معاویه، طبق آنچه گذشت، سند زنده و شاهد گویایی بر حقانیت جبهه علی و ستمگری و بطلان جبهه معاویه بود. از این رو، با کشته شدن ذوالکلاع در جنگ، قبل از شهادت عمار، موجب شد که عمروعاص به معاویه بگوید: نمی‌دانم از کشته شدن ذوالکلاع بیشتر خوشحال باشم یا عمار یاسر؟ زیرا اگر ذوالکلاع، پس از عمار زنده بود، تمام سپاه ما را به طرف علی بن ابی‌طالب (ع) گرایش می‌داد و اساس کار و شیرازه لشکریان ما را برهم می‌زد.[24]

هنگامی‌که می‌خواست به جبهه نبرد با سپاه معاویه عزیمت کند، این پیرمرد شهادت‌طلب رو به آسمان کرد و گفت:
پروردگارا!... اگر بدانم که رضای تو در این است که خود را در آب فرات اندازم و غرق شوم، انجام می‌دهم.
اگر بدانم که خشنودی تو در آن است که نوک شمشیر را بر شکم خود نهاده و فشار دهم تا از پشت کمرم بیرون آید، همان کار را خواهم کرد.[25]

در سومین روز جنگ بود که عمار یاسر، با نیروهای تحت فرمان خود با دشمنان درگیر شد و جناح مقابل او عمروعاص بود با نیروهایش از سپاه شام. عمار، چهره بارز ایمان و وزنه سنگین تقوا و فضیلت بود و زندگی‌اش در تمام لحظات، دفاع از مکتب و تبلیغ حق و نیکی و اسلام، در جبهه نبرد هم در تداوم همین شیوه پاک، به سخن پرداخت و گفت: ای مسلمانان!... آیا می‌خواهید به دشمن خدا و رسول بنگرید؟ آیا می‌خواهید ستم کننده به مسلمین و یاور مشرکین را ببینید؟ کسی که از روی ترس و با اکراه و بدون تمایل، با مشاهده قدرت اسلام و پیروزی‌های پیامبر، به ناچار تسلیم شد، فردی که تا رحلت رسول خدا (ص)، ما او را به‌عنوان دشمن مسلمین و دوست گنه‌کاران می‌شناختیم؟! آگاه باشید... این شخص، معاویه است، او را لعنت کنید خدا بر او باد. او کسی است که پیوسته تلاش در خاموش کردن نور خدا دارد و با دشمنان خدا هماهنگ است. آنگاه چشم عمار به پرچم عمروعاص افتاد و گفت:
به خدا سوگند ما با این پرچم، سه بار جنگیده‌ایم و اینان در این جنگ هم هدایت‌شده نیستند و در همان کفر سابق به سر می‌برند...[26]
عمار، به‌اتفاق جمعی از شهادت‌طلبان و پیشاهنگان مرگ سرخ در راه خدا، به پرچم‌داری زیاد بن نضر حمله را شروع کردند و در یک عملیات قهرمانانه، عمروعاص و نیروهایش را از محل استقرارشان به عقب راندند.

عده‌ای از مجاهدان به فرماندهی عمار یاسر و پرچم‌داری هاشم مرقال، یکی از سربازان رشید امام، اعلام آمادگی برای نبرد نمودند. قبل از شروع حمله، عمار یاسر از صف نیروهای رزمی خارج‌شده حضور حضرت امیر رسید و عرض کرد: ای برادر رسول خدا! اجازه می‌دهی به میدان رفته بجنگم؟ تأمل‌کن!... خدا تو را رحمت کند.

ساعتی گذشت، عمار دوباره خدمت امام رسید و درخواست خود را تکرار کرد. امام هم همان پاسخ را داد. در مرتبه سوم، در پاسخ خواسته عمار، اشک در دیدگان حضرت حلقه زد. این دانه‌های اشک، نویدبخش شهادت عمار بود.

عمار حدس زد و گفت: یا امیرالمؤمنین! امروز همان روزی است که پیامبر برایم تعریف کرده است. امام چیزی نفرمود اما از استر پیاده شد و عمار را در آغوش کشید و با او وداع کرده[27] و فرمود: ای ابوالیقظان! خداوند از سوی خود و پیامبرش تو را جزای نیک دهد که برادر و رفیق خوبی بودی.

عمار گفت: به خدا سوگند با بصیرت و بینش از شما پیروی کردم، زیرا در روز جنگ حنین از رسول خدا شنیدم که فرمود: ای عمار! پس از من فتنه و آشوبی پیش می‌آید. در این موقع از علی پیروی کن که او با حق و حق با اوست. خدا تو را از اسلام بهترین پاداش عطا کند که وظیفه‌ات را کاملاً ادا کردی و خیرخواهی نمودی. در این هنگام عمار تقاضای آب نمود. ولی آبی برای نوشیدن نبود، مردی از انصار برخاست و کاسه شیری برایش آورد، عمار شیر را آشامید و لحظه‌ای به فکر فرورفت. آنگاه با تبسمی چون غنچه گل که بر لب داشت، گفت: پیامبر مرا خبر داد که آخرین توشه‌ات شیر است. عمار، راهی میدان شد. در حالی که از شوق شهادت، بسیار خوشحال بود، این رجز را زمزمه می‌کرد: امروز، دوستان را، محمد و حزب او را دیدار می‌کنم.[28]

عمار به میدان کارزار و جدال با کفار رفت و نبرد نیروهای حق بر ضد باطل آغاز شد، عمار یاسر، در میان لشکر اسلام با صدای رسا فریاد زد: ای مردم! کیست که به‌سوی بهشت بشتابد، آن‌گونه که تشنه در پی آب می‌رود؟ بهشت زیر سایه نیزه‌هاست، ای مردم! این گروه با بی‌میلی وارد دین شده‌اند و از ترس شمشیرها اظهار اسلام کرده‌اند، امروز فرصت یافته‌اند که از دین خدا بیرون روند....[29]

سربازان رشید اسلام با شنیدن سخنان عمار از جای برخاستند و آماده شدند و به لشکر کفر حمله بردند. عمار همواره هاشم را به نبرد با دشمن تشویق می‌کرد. نبرد هاشم، با نیزه بود. او با دلاوری و شجاعت کم‌نظیری راه را برای مبارزان پشت سرش می‌گشود و هر لحظه که نیزه‌اش می‌شکست عمار، نیزه دیگری به او می‌داد و به پیشروی تشویق می‌کرد.

نبرد حماسه آفرین اینان چنان رعب و وحشتی در دل عمروعاص افکنده بود که گفت: اگر این‌که پرچم سیاه به دست گرفته به همین شکل ادامه دهد تمام عرب را نابود می‌کند... .

عمار یاسر، فرمانده سپاه بود و هاشم مرقال پرچم‌دار لشکر؛ هر دو از یاران نامی علی و قهرمانان سپاه اسلام.

در این درگیری، هاشم مرقال، چندان جنگید که از کار افتاد و با شکم‌دریده و پیکری مجروح، همچنان پرچم را افراشته نگه‌داشته بود.
امیرالمؤمنین (ع) که توقف پرچم را مشاهده کرد، کسی را نزد هاشم فرستاد که پرچم را به‌پیش ببر. فرستاده امام، هاشم را در آن حال دید. هاشم گفت: سلامم را به امیرالمؤمنین برسان و بگو رحمت و برکات خدا بر تو باد. سپاه خود را از کشته‌ها بگذران تا چشمشان به آن‌ها نیفتد... و سرانجام، هاشم حرکت داد.

پس از شهادت هاشم، عمار یاسر همچنان به نبرد ادامه می‌داد و با کشتن سپاه شام می‌گفت: بهشت در سایه شمشیرهاست و مرگ، درگرو نیزه‌ها[30] و با ادامه پیکار، رجز و حماسه‌ای را می‌خواند که معانی‌اش چنین است: همچنان که در رکاب پیامبر، بر اساس نزول قرآن، با شما جنگیدیم، امروز هم بر اساس باطن و تاویل قرآن، بر شما ضربت وارد می‌کنیم.

. امروز، نبردی می کنیم که سرها را از بدن ها جدا می کند و دوستان را از یکدیگر غافل می سازد تا آن که (در سایه این نبرد) حق، به راه و جایگاه اصلی خود باز گردد....[31]

شهادت هاشم مرقال، گر چه مایه اندوه و تأسف سپاه اسلام و هم‌رزمانش گردید، ولی راه حق، برای استواری و استحکام، قربانی می‌خواست و نیاز به خون و شهادت داشت و دلاورانی همچون هاشم و عمار هم زندگی و خون و حیات خویش را برای هدیه به مکتب و اسلام عزیز نثار می‌کردند تا به حیات ابدی و پاداش الهی دست یابند.

نقل‌شده است که در جنگ صفین، عمار پیش از شهادتش، بر اثر تشنگی زیاد آب طلبید. مردی گفت: آب در اینجا نیست. در این هنگام پسربچه‌ای به نام «راشد» شربتی از شیر برای او آورد. عمار به او گفت: «از دوستم رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: آخرین ره‌توشۀ تو از دنیا قدحی از شیر است.»[32] عمار شیر را نوشید و برای چندمین بار به دشمن حمله کرد تا این‌که دو نفر از نفرات دشمن به نام‌های «ابو العادیه الفزاری» و «ابن جون سکونی» به سوی عمار آمدند اولی ضربتی سخت بر عمار زد که بر زمین افتاد و دومی سر از بدن عمار جدا کرد.[33]

هر کس قتل عمار را بزرگ نشمرد و غمگین نشود از اسلام حظ و بهره‌ای نبرده است

عجیب این‌که آن دو نفر به خاطر دریافت جایزه باهم ستیز کردند و هرکدام می‌گفتند: من عمار را کشتم. عمرو عاص این سخن را شنید و به آن‌ها گفت: «سوگند به خدا، این دو نفر با هم‌ستیز نمی‌کنند مگر برای آتش دوزخ.»[34] شهادت عمار در ماه ربیع الاول سال 37 (در 93 سالگی) اتفاق افتاد. امیرالمؤمنین (ع) وقتی بین کشته‌ها جنازۀ عمار را دید با چشمانی اشک‌بار فرمود: «انالله و اناالیه راجعون، هر کس قتل عمار را بزرگ نشمرد و غمگین نشود از اسلام حظ و بهره‌ای نبرده است.»[35] سپس شخصاً بر جنازۀ عمار نماز خواند و مطابق وصیتش، او را با همان لباس جنگی به خاک سپرد. مرقد شریف وی در سرزمین صفین (در کشور سوریۀ کنونی و منطقۀ رُقّه) قرار دارد.

شهادت عمار، عامل رسوایی معاویه

شهادت عمار، این صحابی بزرگ پیامبر و این یار فداکار امام و مدافع پرتوان و مقاوم حقیقت و قرآن که اسوه ایمان و نمونه اعلای تقوا و مجاهدت و حق‌پرستی بود، گرچه در روح امام و یارانش شدیداً اثر گذاشت و اندوهی بزرگ از فقدان این سرباز دیرین اسلام بر دل‌هایشان نشاند، ولی در رسوایی باطل و تزلزل روحیه جمعی از سپاه شام هم مؤثر بود. پس از شهادت عمار به دست سپاه معاویه، عده‌ای - از جمله عبدالله بن سوید - با یادآوری حدیثی که از پیامبر درباره عمار گفته بود، از یاری معاویه دست کشیدند و ستمکار و باطل بودن وی بر آنان معلوم گشت. همین عبدالله بن سوید، شبانه از لشکر معاویه بیرون رفت و سحرگاه در میان سپاه حضرت علی (ع) بود و با پیوستن او به امام، نزدیک بود که وضع جبهه معاویه متزلزل شود. معاویه با حیله عمروعاص ذهن‌ها را مشوش نمود و اعلام کرد که: قاتل عمار، ما نیستیم، بلکه کسی است که او را به جبهه و جنگ کشانده است!...

وقتی این سخن به گوش امیرالمؤمنین (ع) رسید، در خنثی کردن سخن فریبکارانه او فرمود: با این حساب، پس باید حضرت رسول را هم قاتل حمزه سیدالشهدا بدانیم، چرا که او بود حمزه را به میدان آورد![36]

درهرصورت، وجود عمار، همچنان که بارها یاد شد، معیار حق و میزان خیر و حقانیت در سپاه امام بود.

پس از شهادتش، هم‌رزمان وی، در آتش عشق به شهادت، شعله‌ورتر گشتند و پس از وی دنیا را بر خود تنگ دیده و دست از جان شستند و به حمله‌های بزرگ و ضربات سنگین به سپاه معاویه دست زدند و در یک تهاجم تا نزدیکی‌های خیمه و مقر معاویه پیشروی کرده بودند که معاویه، بااحساس خطر جدی و نزدیک شدن شکست، حیله قرآن سرنیزه کردن را پیش گرفت که سبب شد عده‌ای از منافقان و ترسویان و سطحی نگران ساده که سپاه حضرت بودند دست از ادامه جنگ کشیده و امام را به پذیرفتن حکمیت وادار کنند.[37]

عمار یاسر، بازوی پر توان امام در تمام صحنه‌ها حاضر بود، بی‌جهت نیست که معاویه بعدها هنگام شنیدن خبر شهادت مالک اشتر گفته بود: علی بن ابی‌طالب دو دست داشت، یکی از آن‌ها در جنگ صفین بریده شد و آن عمار یاسر بود، دست دیگرش امروز جدا گردید و آن مالک اشتر بود.[38]

«عمار» بی‌شک بزرگ‌مرد تقوا و کمالات است زیرا پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «إشْتاقَت الجنّةُ إلی أربعةٍ؛ عَلّیٍ و عَمّارٍ وسَلمانٍ وبِلالٍ» بهشت مشتاق دیدار چهار نفری است و آن‌ها؛ علی (ع) و عمار و سلمان و بلال است.

 

[1] عمده مطالب این بخش از کتاب ارزشمند عمار یاسر نوشته آقای جواد محدثی تلخیص و به عاریه گرفته‌شده است.

[2] دانشنامۀ امام علی (ع)، ج 8، ص 516

[3] الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 72

[4] أسد الغابه، ج ۴، ص ۳۰۹

[5] نحل، آیه ۱۰۶

[6]  اعیان الشیعه، ج 8، ص 373

[7] کامل ابن اثیر، ج‏۳، ص‏۱۵۷

[8] اعیان الشیعه، ج 8، ص 373

[9] اسدالغابه، ابن اثیر، ج 4، ص 45

[10] بحارالانوار، ج 43، ص 56

[11] زمر، آیه 9

[12] انعام، آیه 2

[13] انعام، آیه 12

[14] الغدیر، ج 9، ص 22 تا 24

[15] الدرجات الرفیعه ص 260 - 261

[16] سلیم بن قیس ج 2، ص 865

[17] الاحتجاج ص 75 - 78 و خصال ص 461 - 465 باب دوازدهم

[18] الطبقات الکبری، ج 6، ص 8

[19] شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 26

[20] الغدیر، ج 9، ص 16

[21] سخنان عمار یاسر در تشویق مردم کوفه برای جنگ با آتش افروزان جنگ جمل در کتاب الجمل شیخ مفید، آمده است، ص 254، 262 و 263.
 

[22] تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 181

[23] با هم عموزاده هستند در دو جبهه مخالف هم

[24] الکامل، ابن اثیر، ج 2، ص 381

[25] اعیان الشیعه، ج 8، ص 374

[26] اعیان الشیعه، ج 8، ص

[27] اختیار معرفه الرجال، ص 39

[28] الیوم القی الاجه، محمداً و حزبه اعیان الشیعه، ج 8، ص 374

[29] الاختصاص، ص 13

[30] اعیان الشیعه، ج 8، ص374

[31] الاختصاص، ص 14

[32] پیکار صفین، ص 470

[33] پیکار صفین، ص 468

[34] أعیان الشیعه، ج 8، ص 373

[35] بحارالانوار، ج 33، ص 19

[36] اعیان الشیعه، ج 2، ص 382

[37] الکامل، ج2، ص386

[38] الاختصاص، ص 81

کلید واژه ها:
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 1
  •  
  •  

زیتون آماده دریافت نظرات،اخبار و تحلیل های مخاطبین جهت انعکاس می باشد.