بخشنده پسر بخشنده/ صحابه ای که زبان به ستایش امیرمومنان(ع) گشود و معاویه را گریاند/ عدی با پیوستن پسرش به معاویه، مردد نشد
  • 1395/06/21 07:06
  • 18024
سیری بر یاران امام علی(ع)/بخش هفتم -عدی بن حاتم طائی

بخشنده پسر بخشنده/ صحابه ای که زبان به ستایش امیرمومنان(ع) گشود و معاویه را گریاند/ عدی با پیوستن پسرش به معاویه، مردد نشد

علامه حلی در خلاصة الاقوال می نویسد: عدی بن حاتم طائی از جمله صحابه ای است که بر حضرت امیرالمؤمنین (ع) رجوع نمودند و مستبصر شدند.

گروه سیاسی زیتون؛ سیری بر یاران امام علی(ع)/بخش هفتم -عدی بن حاتم؛ نویسنده : حسن عدالتی

عدی بن حاتم بن عبدالله بن سعدالله بن سعد بن الحشرج بن امرئ القیس بن عدی بن اخزم بن ربیعه بن جرول بن ثعل

عدی فرزند «حاتم بن عبدالله بن سعد طائی» کنیه ‏اش «ابو طریف» و به قولی «ابو وهب» بود. پدر او حاتم طایی معروف است که در دوره جاهلیت در سخاوت و بخشندگی زبانزد همگان بود.[1] مانند پدرش بسیار بخشنده بود بطوریکه معروف است روزی اشعث بن قیس فردی را نزد وی فرستاد تا دیگ حاتم را به امانت بگیرد. عدی دیگ را پر از مال کرد و داد. اشعث پیغام داد که من آن را خالی می خواستم. عدی پاسخ داد:« ما ظرف خالی را به کسی عاریه نمی دهیم.»[2]

بخشنده پسر بخشنده

او در عصر جاهلیت و عصر اسلام همواره رئیس قبیله «طی» و مردی با شخصیت و از عقلا و سخاوتمندان روزگار بود. وی مردی قوی‌هیکل و تنومند و به الجواد بن الجواد (بخشنده پسر بخشنده) مشهور بود. در عصر جاهلی رئیس قبیله‌ی «طى» بود و پس از اسلام آوردن از محبین امیرالمؤمنین علی (ع) شد و قبل از اسلام آوردن مخفیانه از کیش مسیحیت تبعیت می‌کرد.

در ربیع­ الاول سال نهم هجرت، امام علی(ع) به دستور پیامبر(ص) با گروهى بر قبایل«طى» حمله برد.[3] عدی قبل از رسیدن سپاه اسلام همراه همسرش گریخت و خویشان خود را رها کرد و در شام در کنار همکیشان مسیحى‌اش اقامت گزید.[4] مسلمانان بت‌های آنان به نام رسوب و مخدم را شکسته و تعدادی از خویشاوندان عدی را که همراه آنان عمه یا خواهر عدى نیز بود، به اسارت گرفتند و نزد پیامبر(ص) بردند.[5]

نحوه ی اسلام آوردن عدی

بنابر روایات تاریخی عمه‏ یا خواهر عدی از پیامبر(ص) درخواست کرد تا او را نزد خویشانش در شام بفرستد. پیامبر(ص) پرسید: «کس تو کیست؟» گفت: «عدى بن حاتم.» فرمود: «همان که از خدا و پیغمبر او گریزان است.» سپس او را سوی عدی فرستاد. خویشاوندش از عدی خواست نزد پیامبر(ص) برود. پس او در سال دهم هجرت نزد پیامبر(ص) شتافت.[6] پیامبر(ص) او را بر جای خود نشاند و خود بر زمین نشست. عدی مسیحی و  سالار قومش بود و یک چهارم از غنایم قومش را مى‏ گرفت. پیامبر(ص) این کارش را که بر خلاف آیین مسیحیت بود، نکوهش کرد. سپس فرمود: «چرا از گفتن لا اله الا الله مى‏ گریزى، مگر خدایى جز خداى یگانه هست؟ چرا از گفتن الله اکبر مى‏ گریزى، مگر بزرگتر از خدا کسى هست؟»[7] صدق گفتار پیامبر بر دل عدی نشست و اسلام آورد. وی بعد‌ها از بزرگان مهاجرین شد.[8] پیامبر (ص)، در ماه شعبان سال دهم هجرت[9] عدی بن حاتم  را مسئول جمع ­آوری زکات و صدقات قبیله‌ی طی و اسد قرار داد.[10] وی دیگر مالیات های سنگین گذشته را از قوم خود نمی گرفت و به گرفتن زکات و صدقات اسلامی اکتفا می کرد و آنها را به منظور گرداندن چرخهای حکومت اسلامی و رفع نیاز اساسی امت، نزد رسول خدا (ص) می فرستاد و تا زمان خلیفه دوم این سمت را داشت. پس از ارتحال پیامبر (ص) که جمعی راه ارتداد پیش گرفتند، او و قبیله اش به اسلام وفادار ماندند.[11] چنان که شاعری از قبیله طی گفت:

و سربلنا مجداً عدی بن حاتم*** وفینا وفاء لم یرالناس مثله

بعد از بیعت با جناب ابوبکر در جنگ‌های رده[12] و به ویژه مقابله با طلیحه (از پیامبران دورغین ) شرکت کردند. با بالا گرفتن کار طلیحه و قبایل غطفان و هوازن و بخشی از قبیله طى به او پیوستند. ضرار عامل پیامبر(ص) با کارگزارانش به مدینه گریخت. نمایندگان غطفان نزد جناب ابوبکر آمدند و خواستار مصالحه شدند، به شرطى که زکات ندهند.

جناب ابوبکر نپذیرفت و در ذوالقصه با آنان نبرد کرد و غطفانیان پس از شکست در بزاخه به طلیحه و بنى­ اسد پیوستند. بنى­ عامر و هوازن هم­چنان در انتظار اقدام خلیفه بودند. عکاشة بن محصن و ثابت بن اقرم از انصار و فرماندهان سپاه اسلام توسط طلیحه و برادرش کشته شدند. خلیفه، خالد و ثابت بن قیس را بر انصار و عدى بن حاتم را بر قبایل طى گمارد.[13] آنان بر سپاه طلیحه تاختند. طلیحه و زنش به شام گریختند. سپس قبایل اسد و غطفان دوباره اسلام آوردند.[14]

عدی در دوران خلافت جناب ابوبکر در فتوحات اسلامی (عراق و ایران)، از امرای لشکر خالد بن ولید بود[15] و در سپاهی که به ریاست خالد بن ولید و ابوعبیده برای فتح دمشق فرستاده شده بود، همراه مثنى بن حارثة الشیبانى‏ حضور داشت.[16]

عدی پس از به خلافت رسیدن جناب عمر نزد وی آمد؛ جناب عمر ابتدا با او به سردی برخورد کرد. عدی پرسید: آیا مرا نمی­شناسی؟ پس از آن خلیفه دوم فراوان از عدی تعریف می­کرد.[17]  عدی در فتح حیره،[18] عراق، قادسیه، واقعه‌ی‌ مهران و نبرد جسر شرکت داشت.[19]

در روزگار جناب عثمان (26 هجری)، ولید بن عقبة بن ابى ­معیط والى کوفه پس از آن که نماز بامداد را در حال مستى چهار رکعت خواند، در صحن مسجد جادوگرى به نام بطروى را فرا خواند که کارهاى شگفتى انجام مى‏ داد. مردم دور او جمع شدند. جندب بن کعب ازدى خشمگین از لاابالی‌گری‌های ولید، گردن جادوگر را زد و گفت: اگر راست مى‏ گویى خود را زنده کن. ولید، خواست گردن جندب را بزند، قبیله ازد به حمایت برخاستند، پس او را به زندان انداخت. زندانبانش، ابوسنان، او را رها کرد و جندب به مدینه‌ گریخت. ولید بر زندانبان دویست تازیانه زد. پس از آن عدى و عده‌ای از صحابه به خلیفه نامه نوشتند. جناب عثمان ولید را عزل و سعید بن عاص را نصب کرد.[20] عدی که از نزدیک شاهد رفتار خلفا و کارگزارانشان بود، بدعت‌های آنان را برنتافت و به جمع مخالفان خلیفه سوم پیوست. خلیفه سوم  او را چون برخی صحابه پیامبر(ص‌) به شام تبعید کرد.[21]

پس از قتل جناب عثمان عدی با امام علی(ع)، بیعت کرد و همراه آن حضرت در تمامی جنگ‌ها حضور یافت.[22] در دوران حکومت امیرمؤمنان علی (ع) خلوص نیت و عظمت شخصیت او بیشتر هویدا شد؛ زیرا از استقرار حکومت عدل علوی چندان نگذشته بود که دنیاخواهی طلحه و زبیر، بحران آفرید؛ آن دو جنگ «جمل» را به راه انداختند. حضرت برای سرکوبی پیمان شکنان، سپاهی فراهم ساخت و آماده حرکت به سوی عراق گردید.

در جنگ جمل، امام علی(ع) رو به عدى‏ کرد و فرمود: اى عدى! آیا تو با ما خواهى بود و در این کار که گرفتار آن هستیم، با ما همراهى خواهى کرد؟

عدى گفت: چه من همراه شما باشم و چه نباشم، جماعت ما جایى خواهد بود که شما دوست بدارید. اینک اسب‌های ما آماده و پیکان‌هاى نیزه‌هاى ما تیز شده و شمشیرهایمان در آتش سرخ شده است. اگر صلاح بدانید که پیش برویم، پیشروى خواهیم کرد و اگر صلاح بدانید درنگ کنیم، درنگ خواهیم کرد. ما مطیع فرمان شخص تو خواهیم بود، به هر چه می‌خواهى فرمان بده تا براى اجراى آن شتاب کنیم.»[23] و بعد از آن، عدی با محاسن سفید و چهره مصمم به پا خاست و گفت:

«ای امیرمؤمنان! اگر اجازه دهی، من زودتر از شما حرکت کنم و قبیله ام را از تصمیم شما با خبر سازم؛ شاید بتوانم به تعداد سپاهیانی که از مدینه فراهم ساخته ای، از قبیله طی سرباز تهیه کنم.»

رزمنده ای که معاویه را نگران کرده بود

امام علی (ع) به او اجازه داد و عدی نیز با سپاه 13هزار نفری از قبیله طی به پیکار منافقان و آشوبگران شتافت... در همین جنگ بود که چشم عدی شکافته شد.[24]

در «صفین» از فرماندهان جناح پیادگان بود.[25] هنگامی که جنگ بر معاویه دشوار شد، عمرو بن عاص و بسر بن أرطاة و عبید الله بن عمر بن خطاب و عبد الرحمن بن خالد بن ولید را فراخوانده و به ایشان گفت: پاره‌اى از یاران على(ع) مرا اندوهگین و دل‌نگران کرده‌اند، از جمله سعید بن قیس در (قبیله) همدان، و مالک اشتر در میان قوم خود، و هاشم مرقال، و عدى‏ بن‏ حاتم‏، و قیس بن سعد در میان انصار...[26]توطئه‌ای علیه یاران امام علی(ع) طراحی و هر یک از دلیران سپاهش را مأمور کشتن یکی از دلاوران سپاه امام(ع) کرد. از جمله عبدالرحمن بن خالد را برای کشتن عدی برگزید.

وی رجزی برای عدی خواند و در پاسخ از این صحابه گرانقدر جمله‌ای حکیمانه شنید که فقط از خدایش خوف دارد و کینه آن خاندان را به دل. در هنگامه‌ی کارزار میان آن دو، عبدالرحمن هراسان از نیزه عدی، میان لشکرش گریخت و ناکام نزد معاویه بازگشت.[27] آنگاه نیز که سپاه معاویه با نیرنگ عمرو بن عاص قرآن‌ها را بر نیزه‌ها کردند، عدی سپاه امام(ع) را از دو دستگی بر حذر داشت و به حمایت و پیروی از ایشان فرا خواند و اشعاری در ستایش علی(ع) سرود.[28] عدی در جنگ نهروان نیز در سپاه امام علی(ع) بود[29] و یکی از پسرانش به نام طرفه در این جنگ کشته شد که عدی او را همان جا دفن کرد.[30]

عدی با پیوستن پسرش به معاویه، مردد نشد

چند تن از پسران عدی نیز در جنگ‌های جمل و صفین جزو سپاه امیرمومنان(ع) به شهادت رسیدند.[31] اوج اخلاص عدی را می‌توان در برخورد او با پسرش زید مشاهده نمود. زید به دلیل کشتن قاتل دائى‌اش (حابس بن سعد طائى) که در صفین پرچم‌دار معاویه بود، از دست عدى که می‌خواست زید را به وارثان مقتول تحویل دهد، گریخت و به معاویه پیوست. عدی گفت: خدایا زید از مسلمانان جدا شد و به ملحدان پیوست، اینک تیرى از تیرهاى خود را به سوی او رها کن، خدایا من دیگر با او سخن نخواهم گفت، و با او در زیر یک سقف نخواهم نشست.[32] زید به خوارج پیوست و کشته شد.[33]

بعد از شهادت امام علی(ع) عبدالله بن زبیر در حضور معاویه با طعنه به عدی گفت :«یا اباطریف! در چه روزی چشم تو ضایع شد؟»

عدی پاسخ داد: «روزی که پدرت از جنگ گریخته بود و به بدترین شکل او را را کشتند. همان روزی که مالک اشتر به پهلوی تو نیزه ای زد و فرار را بر قرار ترجیح دادی.»[34]

روزی دیگر معاویه با طعنه از او پرسید: چرا پسران خود را نیاوردی؟

طعنه های دشمن و پاسخ های زهرآگین

گفت: در رکاب مولایم علی (ع) کشته شدند.

معاویه گفت: علی در حق تو انصاف داد که فرزندان تو را به کشتن داد و فرزندان خود را باقی گذاشت؟

عدی در جواب گفت: من با علی انصاف ندادم که او کشته شد و من زنده مانده ام. ای معاویه! هنوز خشم از تو، در سینه های ما وجود دارد. دانسته باش که قطع حلقوم و سکرات مرگ را بر ما آسان تر است از اینکه سخنی ناهموار در حق علی بشنویم.[35]

عدی در زمان خلافت امام حسن(ع) نیز در کنار ایشان بود و مردم را به پیوستن به سپاه ایشان برای جهاد با معاویه تشویق می‌کرد.[36] روزی دیگر معاویه در حضور عدی از علی(ع) به بدی سخن گفت. عدی گفت: به خدا قسم ای معاویه! دلهایی که لبریز از کینه تو بودند، هنوز در سینه‌هایمان می‌تپند و شمشیرهایی که در صف علی با تو جنگید بر دوشمان جای دارند. اگر از روی بدخواهی یک وجب به ما نزدیک شوی، یک گز به تو نزدیک خواهیم شد. و هر آینه بریدن گلو و تنگ شدن نفس در سینه، برای ما آسانتر از آن است که کسی درباره علی(ع) سخن از روی بی‌ادبی گوید.[37]

معاویه گفت: از علی(ع) و شیوه حکومتش بگو. عدی گفت: مرا معاف دار! معاویه نپذیرفت.

عدی زبان به ستایش امیرمؤمنان(ع) گشود و گفت: به خدا سوگند که او بسیار دوراندیش و پرتوان بود؛ سخنانش برپایه عدل و داوری‌اش همانند حقیقت بود. چشمه‌های حکمت و دانش در اطراف وجودش می‌جوشید و دریای علم در وجودش موج می­‌زد. از دنیا و زرق و برقِ فریبنده‌اش نفرت داشت و با مناجات شبانه مأنوس بود. فراوان می‌گریست، بسیار می­‌اندیشید و در تنهایی، نفس خود را بازخواست می­‌کرد. زندگانی سختی داشت و به حسب ظاهر، با رعیت فرقی نداشت. به تمام پرسش­‌هایمان پاسخ می­‌داد و نیازمان را برمی‌آورد. با اینکه ما را فوق‌العاده به خود نزدیک می­‌ساخت، اما هیبت و شکوه آسمانی‌اش چنان بود که از بزرگی و جلالش جرأت نگاه کردن به چهره­‌اش یا پروای سخن گفتن نداشتیم. هر گاه تبسم می­‌کرد، گویی از رشته مروارید پرده برداشته است. مؤمنان را بزرگ می‌داشت و یار ستمدیده‌گان بود. در حکومتش قدرتمند از ستم او نمی‌ترسید و ناتوان از عدالتش مأیوس نبود. به خدا سوگند! شامگاهان در محراب عبادت چونان مارگزیده به خود می‌پیچید و بسان انسانی داغ­دیده ضجه می‌زد و اشک از دیدگانش فرو می‌بارید. هنوز گفتارش در گوشم طنین‌انداز است که می‌گفت:

«ای دنیا! از من فاصله­ گیر و دیگری را بفریب، که من تو را سه طلاقه کرده‌ام» و می­‌فرمود: « آه از کمی توشه و دوری راه آخرت و تنهایی»

صحابه ای که زبان به ستایش امیرمومنان(ع) گشود و معاویه را گریاند

سخنان عدی چنان معاویه را متأثر کرد که ناخودآگاه گریست و گفت: «خدا، ابوالحسن را غریق رحمت کند، که واقعاً چنین بود.» آنگاه پرسید: فراق علی(ع) را چگونه تحمل می­کنی؟!

عدی گفت: در فراقش به زنی می‌مانم که فرزندش را در دامنش کشته باشند که هرگز اشک چشمش خشک نمی‌شود و یاد فرزند را فراموش نمی‌کند.[38]

گویند: عدی برای کار مهمی نزد معاویه رفت که عمرو عاص و برخی از معارف نیز حاضر بودند. معاویه گفت: 

یا ابا طریف، روزگار از دوستی علی (ع) با تو چیزی گذاشته است؟ عدی گفت: از روزگار جز دوستی علی (ع) چیزی ندارم. 

گفت: چقدر از دل تو جایگاه محبت اوست؟ گفت: همه‌ی قلبم. 

معاویه گفت: گمان می‌کردم گذشت روزگار، دوستی علی (ع) را از یادت برده باشد. 

عدی گفت: معاذ الله! هر لحظه دوستی او در دل من فزونی گیرد و دشمنی‌ام با تو‌ ای معاویه چنان است که می‌دانی. [39]

عدی از اصحاب پیامبر(ص) و خواص شیعیان امام علی(ع) و نزد دانشمندان علم رجال و حدیث در زمره راویان ثقه به شمار می‌رود[40] که شصت حدیث از احادیث او را علمای اهل سنّت در «صحاح ستّه» نقل کرده‌اند.[41]

علامه حلی در خلاصة الاقوال می نویسد: عدی بن حاتم طائی از جمله صحابه ای است که بر حضرت امیرالمؤمنین (ع) رجوع نمودند و مستبصر شدند.[42]

کمال الدین حسین کاشفی سبزواری، بزرگ ترین نویسنده سده نهم، می نویسد:

عدی مسلمان شده، رایت صدق و عَلَم اخلاص برافراخت و در دین از روی یقین مرد کامل و جوانمرد فاضل گشت و احادیث «صید کَلْبِ مُعَلّم»از او مروی است و در عِداد کبار اصحاب مذکور و مشهور است.

عدی را جزو «کهنسالان» شمرده اند؛ زیرا او صد و بیست سال عمر کرد و در زمان مختار (65 هجری قمری) در کوفه و به قولی در قرقیسیا[43] درگذشت.

 


[1] تاریخ طبری، ج۱۱، ص۶۷۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۹

[2]اسدالغابه، ج3، ص393

[3] تاریخ الأمم و الملوک، ج‏3، ص111

[4] تاریخ الأمم و الملوک، ج‏3، ص114

[5] همان

[6] الاستیعاب فى معرفة الأصحاب، ج‏3، ص1057

[7] تاریخ الأمم و الملوک، ج‏3، ص112-115

[8] الاستیعاب فى معرفة الأصحاب، ج‏3، ص1057

[9] تاریخ الأمم و الملوک، ج‏3، ص140

[10] إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج‏2، ص99

[11] تهذیب الکمال، ج 5، ص 462

[12] مروج الذهب و معادن الجوهر،1409، ج‏2، ص301

[13] تاریخ الأمم و الملوک ج‏3، ص254

[14] تاریخ الأمم و الملوک ج‏3، ص255-258

[15] البدایة و النهایة، ج‏6، ص344

[16] تاریخ الأمم و الملوک ج‏3، ص296

[17] أسدالغابة، ج‏3، ص506-506

[18] الأخبار الطوال، ص114

[19]  أسدالغابة، ج‏3، ص507

[20] تاریخ الیعقوبى، ‏2، ص165

[21] الإمامة و السیاسة، ج‏1، ص77

[22] الإمامة و السیاسة، ج‏1، ص484

[23] الجمل و النصرة لسید العترة فی حرب البصرة، ص 270

[24]  الجمل، ص 367 و تاج العروس، ج 1، ص 349 و 350

[25] أسدالغابة، پیشین، ج‏3، ص507

[26] وقعة صفین، ص 426

[27] وقعة صفین، ص427-428

[28] الإمامة و السیاسة، ج‏1، ص141

[29] تاریخ طبری، ج۱۱، ص۵۴۳

[30] تاریخ طبری، ج۵، ص۸۹

[31] وقعة صفین، ص360

[32] الاستیعاب، ج‏1، ص280

[33] الإمامة والسیاسة، ج‏1، ص134

[34] معجم رجال الحدیث، ج11، ص134

[35] سفینه البحار، ج1، ص169-170

[36] انساب الاشراف، ج۳، ص۳۲

[37] دیوان المبتدأ و الخبر فی تاریخ العرب...، ج۳، ص۵

[38] سفینة البحار، ج۶، ص۱۸۴

[42] مجالس المؤمنین، ج 1، ص 245- 246

[43] شهری بود در ساحل فرات

کلید واژه ها:
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

زیتون آماده دریافت نظرات،اخبار و تحلیل های مخاطبین جهت انعکاس می باشد.